از همان لحظه پا گذاشتن در کلانشهر شناخته شده شیکاگو حس آشنای گم شدن در وسعت خیابان ها احاطه ام کرد و هر چه بیشتر دیدم بیشتر گم شدم! شهر بسیار زیبای شیکاگو با آسمان خراش های براق شیشه ای، آبی زلال در میانه شهر با پل های متعدد و موازی و آسمان آبی ترش، معماری  بسیار زیبای ساختمان ها، پارک تمام ناشدنی، موزه های تاریخی و هنری و یادواره های شهر پیش از سوختن شیکاگو در سال 1871، آکواریوم با وسعت وصف نشدنی، مجسمه های تاریخی و هنری و ...و...و... بسیارهایی که ندیدم، وجد و کنجکاوی بی حد و حصری را ایجاد میکرد

مردمانش روزی را بدون ورزش و راه رفتن همراه با به قول فرنگی ها پت هایشان شروع نمی کردند و ورزش می کردند و ورزش می کردند و می کردند تا ورزیده باشند، پرانگیزه باشند، شاداب باشند و آجر دیگری بر آجرهای این شهر بگذارند!

بومیانش را بیشتر میانسالانی تشکیل میدادند که پس از سالها کار و تلاش از پس هزینه های هنگفت آن بر می آمدند و نگاهشان گاهی مهربان بود و گاهی کنجکاو و گاهی پر حسرت و گاهی هم نمی دانم... اکثریت باقی بازدیدکنندگانی از جمله من بودند که با شوق و حیرت از زیر و بم این شهر تمام نشدنی عکس می گرفتند.

همه اینها را که رد میکردی اما به گوشه دیگری از شهر می رسیدی که نه از زیبایی های خیره کننده خبری بود و نه از مردمان خوش پوش و خوش تراش. نگاه ها نه کنجکاو بود و نه مهربان. چشم ها تنها به دنبال نانی می دوید برای سیر شدن و تنها جامه ای برای پوشیده شدن.

در کنار آسمان خراش ها برند"بردرز" کتاب می فروخت که اگر اهل خواندن هم نبودی دلت می خواست برای زیبایی خانه ات هم که شده چند تاییش را داشته باشی و اما دور از آسمان خراش ها کتابفروشی های کوچک، بی نظم و خاک گرفته با انبوهی از کتابهای روی هم انباشته شده که رغبت خواندن را افزایش نمی داد.

رستوران های خیره کننده در مجاورت آب و در درون قایق ها و در میان سرسبزی طبیعت میانروزها و شبهای دلپذیری را رقم میزد اما در گوشه ای دیگررستوران ها و بارهایی از جنس دیگر...

 رستوران ایرانی با ترانه های آشنای فارسی و مشتریان مرد غالبا ایرانی و عرب که اغلب با همان نگاه های آشنای همیشگی شان می فهماندند که ناموسشان را برای تفریح به رستوران آورده اند و چشمشان گارسون بلوند رستوران را دنبال می کرد وباز همان داستان تکراری...

 

+ نوشته شده در 89/06/11ساعت توسط ایلقار |

دارا خنده بر لب ندارد اگر چه انار دارد....

سارا انار دارد، شاید، ولی شوق در چشمان ندارد.....

دارا غصه در دل دارد، فراوان، اگر چه انار دارد.....

سارا زانوی غم در بغل دارد اگر چه او هم انار دارد....

هر دو گوشه ای در ماتم نشسته، بغض در گلو، چرا که...

معلم جان ندارد

(از وبسایت حسین زمان)


پ.ن: خبر کوتاه بود... اعدامشان کردند

چون گروهک تروریستی بودند... چون بمب گذاشته بودند... چون محارب بودند...چون فارسی بلد نبودند...

چون معلم بودند... چون انسان بودند



+ نوشته شده در 89/02/19ساعت توسط ایلقار |

هیچ کس مهربانیت را نداشت!

وقتی گقتی می خواهی بروی! گفتم می روی پی رویاهایت!

گفتم باشد و سکوت کردم!

گفتم برو!

گفتم شاید امن تر باشد!

اما اکنون  می بینم نیست!

دخترک!

آرزوهایت اشتباه بودند و من هیچ گاه نگفتم!

دخترک! راه مادر بیراهه بود!

دخترک! این روزها نمیدانم کجایی! چه می کنی! اسیری یا آزاد!

چقدر بد است دستت به هیچ کجا بند نباشد!

چقدر بد است تنها راهت! سایت های فیلتر شده ای باشند!

که خبر روزهای سخت مادر را گزارش کرده اند!

روزهای سخت رفتن مادربزرگت!

روزهای لرزش دستان مادرت!

روزهای سلول انفرادی!

دخترک!

کاش نمی رفتی!

دخترک!

کاش دروغ نمی گفتی! شاید منصرفت می کردم!

دخترک! این روزها اسم های آشنا زیاد می شنوم!

اسم هایی که سال ها با آنان زیستم!

و اکنون سلول های نمور و تاریک خانه شان شده!

دخترک! باران کو؟

دخترک!!! کجایی؟ آزادی یا اسیر؟ صدای تیرها خواب شیرینت را آشفته نمی کنند؟

دخترک! زنده ای؟!



منبع:

http://kamiharf.persianblog.ir/

+ نوشته شده در 88/12/28ساعت توسط ایلقار |

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد

 نسیمی بوی فروردین نیاورد

پرستو آمد و از گل خبر نیست

 چرا گل با پرستو همسفر نیست؟

چه افتاد این گلستان را، چه افتاد؟

که آیین بهاران رفتش از یاد

 چرامی نالد ابر برق در چشم

 چه می گرید چنین زار از سر خشم؟

چرا خون می چکد از شاخه ی گل

 چه پیش آمد؟ کجا شد بانگ بلبل؟

چه درد است این؟ چه درد است این؟ چه درد است؟

که در گلزار ما این فتنه کردست؟

چرا در هر نسیمی بوی خون است؟

چرا زلف بنفشه سرنگون است؟

چرا سر برده نرگس در گریبان؟

چرا بنشسته قمری چون غریبان؟

چرا پروانگان را پر شکسته ست؟

چرا هر گوشه گرد غم نشسته ست؟

چرا مطرب نمی خواند سرودی؟

چرا ساقی نمی گوید درودی؟

چه آفت راه این هامون گرفته ست؟

چه دشت است این که خاکش خون گرفته ست؟

چرا خورشید فروردین فروخفت؟

بهار آمد گل نوروز نشکفت...

 

هوشنگ ابتهاج

+ نوشته شده در 88/12/26ساعت توسط ایلقار |

آیا انسان وطنش را می‌فروشد؟

 آب و نانش را خوردید

 آیا در این دنیا عزیزتر از وطن هست‌؟

 آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟

پاره پاره‌اش كردند

 گیسوانش را گرفتند و كشیدند

كشان كشان بردند و تقدیم كافر كردند

آقایان‌، چگونه به این وطن رحم نكردید؟

دست ها و پاها بسته در زنجیر،

وطن‌، لخت و عور بر زمین افتاده‌

و نشسته بر سینه‌اش گروهبان تكزاسی‌.

آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟

 می‌رسد آن روز كه چرخ بر مدار حق بگردد

می‌رسد آنروز كه به حساب های شما برسند

 می‌رسد آن روز كه از شما بپرسند:

آقایان چگونه به این وطن رحم نكردید؟

 

«ناظم حکمت»

+ نوشته شده در 88/12/09ساعت توسط ایلقار |

سرمایه داری امروز احتیاج به کسانی دارد که بتوانند به طور گروهی و با مسالمت همکاری کنند، کسانی که بتوانند بیشتر و بیشتر مصرف کنند، کسانی که سلیقه های متحدالشکل آنان به آسانی تحت تاثیر قرار گیرد و پیش بینی شود. و نیز احتیاج به کسانی دارد که احساس آزادی و استقلال کنند و گمان نبرند که از قدرت یا اصل یا وجدانی خاص فرمان می برند و با این همه مایل باشند که بدانان فرمان داده شود انچه را از انها انتظار می رود انجام دهند و چون مهره ای بدون ایجاد تصادم و مزاحمت به ماشین اجتماعی بخورند، مردانی که بدون اشکال راهنمایی شوند و بدون رهبر رهبری، بدون هدف به جلو رانده شوند و تنها هدفشان بهبود وضع خود، جنبش، کار و پیشرفت باشد.

نتیجه چیست؟ انسان امروزبا خودش، با همنوعانش و با طبیعت بیگانه شده است نیروی زندگی خود را نوعی سرمایه گذاری می داند که باید تحت شرایط بازار حداکثر سود را برایش تحصیل کند. روابط انسان ها اساسا همانند روابط ادمکهای مصنوعی ازخودبیگانه است و هرکس ایمنی خود را بر نزدیکی به جمع و همرنگ شدن با آن در عقیده و عمل و احساس مبتنی می سازد. ضمن آنکه همه افراد سعی می کنند تاسرحد امکان به دیگران نزدیک شوند باز هریک کاملا مجزا باقی می مانند و احساسی از ناامنی، اضطراب و گناه که نتیجه ناتوانی انسان در غلبه بر تنهایی است، وی را تسخیر می کند. قبل از هرچیز جریان یکنواخت کار ماشینی و اداری باعث می شود که مردم از خواستهای اساسی انسانی، از شوق به توفق و وحدت غافل بمانند. اگر این جریان یکنواخت نتواند به تنهایی در این امر موفق شود انسان با غلبه بر ناامیدی ناخودآگاه خود به جریان یکنواخت سرگرمیها پناه می برد بطور منفی ازصداومنظره ای که بوسیله صنعت تولیدسرگرمی بدو عرضه شده است استفاده می کند و از همه بیشتر با خرید پایان ناپذیر اشیای نو و تبدیل فوری آنان به چیزهای نوتر خودراراضی می سازد. انسان امروز خوراک و پوشاکش خوب است از نظر جنسی نیز اقناع می شودولی هرگز با خود نیست و از هرکس وهرچیز جداست.بین او و دیگران فقط یک نوع ارتباط کاملا سطحی وجود دارد که آنهم بوسیله شعارهای روز هدایت می شود. امروز خوشحالی انسان منحصر است به دلخوشی داشتن و دلخوشی داشتن یعنی راضی بودن از مصرف خوب کالاها، مناظر، غذاها، مشروبها، سیگارها، مردم، سخنرانیها، کتابها و فیلم ها. همه اینها مصرف و بلعیده می شوند.

ما امیدواران ابدی و ناکامان ازلی هستیم

منش ما چنان تنظیم شده است که مبادا کند دریافت دارد، دادوستد کند و مصرف کند. همه چیز اعم از مادی و معنوی به صورت اشیای قابل معامله و مصرف درمی آید.

+ نوشته شده در 87/11/29ساعت توسط ایلقار |

 امیر عزیز اکثر دوستانی که با این متن موافق بودند و استناد به افکار کسانی چون نیچه کرده اند سرمایه فرهنگی زن را پشتیبانی و حامی بودن می دانند و اگر زنی اینها را نداشته باشد یا نخواهد تبدیل به مرد می شود آیا نقش اساسی زن پشتیبانی ست؟ این تعریف یعنی همان جنس دوم بودن زن. یا آن که زن را آشیانه می خواند. آیا زن آشیانه است؟پس هویت مستقلش کو؟ پس نقش آشیانه بودن مرد برای زن چه می شود؟ آیا زن پشت گرمی مرد برای رسیدن به ثروت است؟ این تعریف چگونه منجر به برابری حقوق زن و مرد می شود؟ اینها استنباط هاییست که از نوشته  شما شده و به نظرم استنباطی غیر از اینها ندارد.

خودت هم در جواب یکی از دوستان زن رو تاریک و اسرار آمیز خوانده ای و البته خالق. زن خالق است و این یک  توانایی زنانه است. اما چرا تاریک و اسرار آمیز؟ صرفا به دلیل اینکه اندام جنسی اش پنهان است باید بعد تاریک جهان خواندش؟ پس نقش معشوقه بودن و اسرار آمیز بودن مرد چه؟ آیا مرد تاریک نیست؟ آیا زن بعد سریع بودن و واضح بودن ندارد؟ آیا بهتر نیست به جای این تفکیک سفید و سیاه وجه تاریک و روشن هر دو را ببینیم؟ به نظرم اگر زن ذاتا تاریک و اسرار آمیز باشد پس باید از او ترسید و محرومش کرد همانگونه که در تاریخ با همین تفکر محکوم و نابودش کردند.

همین تفکر است که در طول زمان زن را از قابلیت زایندگی خود بیزار می کند که این بیزاری را امروز کمابیش شاهدیم.

دیدگاه فلسفی که از آن یاد کرده ای زن را اسطوره می کند همان که بنا به زیبایی ذهنی اش برای مردان و اعظم زنان لذت بخش است ولی زن را فقط به ذهن ها می کشاند و در واقعیت زن را ترسناک جلوه می کند.

همان دیدگاهی ست که که در واقعیت باعث می شود وقتی ماشین های مختلف در خیابان برای زنان بوق می زنند و به حریم شان تجاوز می کنند همین دوستان این را نشان عدم نابرابری می دانند و موفقیت زنان. آیا این ساده انگاری محض نیست؟

+ نوشته شده در 87/11/05ساعت توسط ایلقار |

دنیای تو مرا، دل نمی رباید

هان من اکنون از هواپیما فرود نمی آیم

و بر فرودگاه شهری جدید گام برمی دارم

و در میان کارت پستال های استقبال کنندگان مسافران مجهول

من در دستم کارتی دارم

و

بر آن نوشته ام که:

                            هیچکس را نمی شناسم

                            در انتظار هیچکس نیستم

                            چیزی به جز رهایی ام نمی خواهم

نامم را مپرس... باشد که کسی نباشم...

از وطنم جویا مشو... باشد که نامش، دردهایم باشد...

از معشوقم مپرس... چه بسا که نامش، فراموشی است...

نام پدرم را مپرس... چه بسا که نامش، غربت است...

از مادرم بپرس... تنها او را خوب می شناسم

                             نامش آزادی است...

 

 

                                                                     غادة السمان

+ نوشته شده در 87/10/30ساعت توسط ایلقار |

کودکیم را در آن آپارتمان سازمانی  قدیمی فراموش نمی کنم با آن ایوانش که شاید تمام خاطرات کودکیم را پر کرد. صدای ماشین پدرم را خوب می شناختم لحظه رسیدنش با اشتیاقی وصف نشدنی بازی را رها  می کردم و به سوی همین ایوان می دویدم تا لحظه ورود پدرم را، پارک ماشینش را، قفل کردن فرمانش را به حافظه ام بسپارم و پدر همیشه می دانست که دخترش از بالا نظاره گر و منتظر است  و می دانستم که از صبح دلش برای من تنگ شده. یادم نمی رود که هرروز گیره های لباس را از ایوان به بیرون می انداختم و پدر با لبخند و خط و نشان کشیدن برایم با آن کمر درد همیشگی اش گیره ها را جمع می کرد و هر روز با یک بوسه تنبیهم می کرد. یادم نمی رود روزی را که بعد از اصرارهای زیادم پدر با دوچرخه ای آبی رنگ به خانه آمد و از آن روز تمام وقتم با آن دوچرخه می گذشت اولش سخت بود چون پدر اصرار داشت بدون چرخ کمکی دوچرخه سواری یاد بگیرم. آن دوچرخه خیلی بزرگ تر از جثه من بود و پایم به زمین نمی رسید اما پدر همچنان اصرار داشت. خیلی زود دوچرخه سواری را یاد گرفتم شاید در کمتر از یک هفته. ولی در همان یک هفته چند بار دست و پاهایم شکافته شده بود اما پدر هرگز کوتاه نیامد از حرفش! پسر همسایه هم دوچرخه ای قرمز شبیه دوچرخه من اما بسیار کوچکتر داشت و با پایه های کمکی بیش از یک ماه طول کشید تا یاد بگیرد و هیچ وقت هم زخمی نشد. یادم نمی رود که چقدر بهش حسودیم می شد و در دل پدرش را مهربانتر از پدر خودم می خواندم که دلش برای زخم هایم نمی سوخت. یادم نمی رود همان هفته اول تونستم خودم را در سرپایینی ها رها کنم اما پسر همسایه...   . یادم نمی رود که در آن لحظه تصور کردم روزی را که با دوچرخه ام در اوج خواهم بود.

روزهای تلخ و شیرین کودکی چه زود گذشت و باز هم یادم نمی رود آن روزی که قانون و شرع و عرف از زبان اهالیش فریاد زدند که خانم روسریت کو؟ حجاب و حیا و عفتت کو؟ و یادم نمی رود اولین روسری رنگی را که با شوقی کودکانه بر سر کردم اما یادم نمی رود شوقی که خیلی زود کور شد. یادم نمی رود روزی که همان اهالی دوباره فریاد زدند که عفتت با این دوچرخه لکه دار شد و یادم نمی رود که پدر ممنوعه جدیدی تعریف کرد و بوسه هایش هم از من دریغ شد و من در بهت و ناباوری لذت کودکیم را جستجو می کردم و یادم نمی رود که چند سال بعد در این تهران بی انتها و در پارک محل برای اولین بار نوجوان دختری را دیدم با دوچرخه ای بزرگتر از دوچرخه خودم و نگاه هایی که عفتش را زیر سوال می برد. بعدها شنیدم که پسر همسایه هنوز هم خوب دوچرخه نمی راند.

+ نوشته شده در 87/10/23ساعت توسط ایلقار |

1.اگر در این دنیا از چیزی متنفر باشم جشن هایی است که در انها مردم می گریند چون شادند، آتش بازی، آوازهای دسته جمعی احمقانه و گل های کاغذی که هیچ ربطی به کودکی که دوهزار سال پیش در اصطبل محقری به دنیا آمد ندارد.

2.شروع کردم زندگی را نه با سال ها بلکه با دهه ها اندازه گیری کردن. دهه پنجاه خیلی مهم بود چون متوجه شدم که تقریبا تمام دنیا از من جوانترند. دهه شصت از همه سنگین تر بود چون فکر می کردم وقتی برای اشتباه کردن باقی نمانده است. دهه هفتاد چون امکان داشت اخرین انها باشد ترس اور بود. با این حال وقتی صبح نود سالگی ام زنده بیدار شدم این فکر دلپذیر از خاطرم گذشت که ای کاش زندگی چیزی نبود که مثل رود گل آلود هراکلیت بگذرد بلکه فرصت نادری بود تا در ماهیتابه از این رو به آن رو شویم و طرف دیگرمان هم تا نود سال دیگر سرخ می شد.

                                                                   خاطره دلبرکان غمگین من/ گارسیا مارکز

 

 پ ن۱: همین الان یه سوالی بی هیچ زمینه ای توی ذهنم ایجاد شد: تا حالا شده فکر کنین که باید به یکی دروغ بگین بعد انقدر فکر کنین و انواع روش ها رو توی ذهنتون امتحان کنین و به این نتیجه برسین که همه خیلی تابلو هستن و ناامید بشین ولی به محض اینکه به طرف برسین با نگاهش و گفتارش داد بزنه که تابلو ترین دروغ رو بگو؟!

 پ ن۲:دختران جنوبی ختنه می شوند تا لذت زنانه در آنها کشته شود(با تشکر از دوست عزیزم نیلوفر)

 

+ نوشته شده در 87/10/06ساعت توسط ایلقار |

مطالب قدیمی‌تر